هم اکنون در تمام سینما های پایتخت

خرید بک لینک
نمیدانمکدامین چهارشنبه بود که دستم را ول کردی، سر کدامین چهار راه، زیر کدامین باران، چندمین ساعت، چندمین ایستگاه... کدامیک بود را نمیدانمولی خوب میدانم که امروز چهار شنبه است هجدهم اسفند ۹۵، چهار راه ولیعصر، باران نمیآید، ساعت نزدیک های ۶ بعد از ظهر است، ایستگاه تئاتر شهر و من ولت میکنم، دستت که پ هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:37

گاهی چقدر عجیب میوفتی!!

مثل چند ماه پیش

توی عکس در کنار من

و مثل امشب

از چشمم...


هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

میدانی

همه چیز تاریخ انقضا دارد

حتی شنیدن "جانم" در جواب صدا کردن اسمم از زبان تو...



هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

معمولا ساعت یک و نیم به بعد شب اتفاق میوفته.. همون لحظه ای که گوشیتو قفل میکنی و میزاری بالا سرت.. وقتشه که فکر کنی به اینکه چطور همه چی در عرض چند روز تغییر کرد.. بعد نفساتو یه کم محکم تر از قبل میدی بیرون.. دوباره گوشیتو برمیداری ناخودآگاه میری سمت چت هاتون.. میبینی اونم چند لحظه پیش انلاین بوده.. یه متن براش میفرستی دوباره تصمیمت عوض میشه ادیتش میکنی و جاش یه نقطه میذاری... از اون نقطه ها که پشتش یه دنیا حرف بوده... گوشیو میندازی کنار.. بالشتتو سفت بغل میکنی دوباره نفساتو محکم بیرون میدی چشمات داغ میشن... دلت میخواد یکیو واسطه کنی که باهاش حرف بزنه یا اصلا فقط با یکی حرف بزنی بگی چقدر حالت بده... اشکت میره تو گوشت و قلقلکت میده... دلت براش تنگ میشه و حتی نمیدونی چرا... هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

از همان روزی که برادرم دستم را کشید و برد توی اتاق و خواست که رازدارش باشم خواست که راهنماییش کنم و زیبا ترین قسمت حرفش مقدمه اش بود که گفت:" خواستم حرف بزنم دیدم چه کسی میتونه بهتر از خواهرم باشه؟؟ راستشو بخوای من یه سری فکرا توی سرمه... میدونی... چطور بگم آخه... "و در حالی که من بال بال میزدم که: "بگو ناز نکن قول میدم راز دار باشم من خواهرتم حرف بزن" با جمله ی (حرفم در باره ی نصف دینه) من را سرجایم میخ کوب کرد...ادامه مطلب هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

از امروز به بعد زندگی من به طور عمیق و شاید غیر قابل تغییری به مترو گره خورد. همیشه اولین بارها خیلی خاصن. مثلا یادم هست اولین روزی که تکلیف شدم تصمیم گرفتم اونقدر آدم خوبی باشم که زن امام زمان بشوم. یا اولین روزی که وارد دبیرستان شدم خواستم جوری درس بخوانم که هروقت خواستم راه رفته رو برگردم از خودم راضی باشم. حتی اولین بار که وارد یه شغل رسمی شدم با خودم گفتم باید آدمی باشم که همکارهام وقتی یه روز سرکار نرم دلشون برای من تنگ بشه. امروز داشتم با خودم فکر میکردم که "زندگی مترویی من" (!) قرار چجور زندگیی باشه.. هر روز یک نفر رو شاد کنم، سعی کنم جوری باشم که هم مسیر هام وقتی رفتن خونه تعریف کنن که آره فلانی بود تو مترو خیلی پر انرژی بود روزمون رو عوض کرد کاش دوباره تو یه مسیر باهاش قرار بگیریم یا حتی فکرم به اونجا ها هم رفت که بعد ها که دخترم یا حتی پسرکم را به مدرسه می بردم با همان یونی فرم کوچکش و کیفی که از سنگینی دست من داده، کل راه را درباره ی چی حرف بزنیم.بذارید اصلاح کنم حرفم رو، اولین بار هارو ما خاص میکنیم در صورتی که تا آخر ین بار سعی کنیم خاص بمونیم :) هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

رنگش پریده است، رو به زردی یا شایدم سفیدی می زند.طبق عادتش دو تا نودلیت درست می کند. یکی را این سر میز و دیگری را آن سر میز می گذارد. چوب هایش را بر میدارد نگاهی به بشقاب مقابل میکند میخورد نگاه میکند هوورت میکشد نگاه میکند می جود نگاه میکند قورت میدهد چشمانش را میبندد و با چند مشت آرام به سینه راه را برای غذا باز میکند.بعد از نهارِ ساعت ۴ بعد ازظهر روی صندلی چوبی جلو شومینه می نشیند. تنها صدای تاب خوردن صندلی در خانه اش پیچیده.و تو در را باز میکنی بوی سرخ پررنگ در خانه می پیچداما، صندلی دیگر تاب نمیخورد... هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

امروز صبح توی مترو به قول امیر وضعیت سفید یه "مامان بزرگه" رو دیدم. چین و چروک صورتش مثل صورت مامانجون خودم. دستاش به زبری دستای مامانی. داشت سبزی هایی که خودش خشک کرده بود رو میفروخت. نعنا پونه ترخون . همه رو خیلی تمیز تو کیسه های کوچولو بسته بندی کرده بود. عزیزم عزیزم میکرد. وقتی ازش بسته ای میخریدن کلییی دعا میکرد.داشتم با خودم فکر میکردم چرا با این سنش تو مترو باید کار کنه با اون قد خمیده و پاهایی که توان تحمل وزن هرچند کمش رو نداشتن.الان با این سن تازه وقت شیرینشه. وقتشه بشینه تو روی تخت بغل حیاط. یه بشقاب هندونه با آقاشون بخوره. نوه هاش دور حوض بدون. بیان هی لپشو بوس کنن و قربون صدقش برن. به نوه ی بزرگش آش پختن یاد بده. نوه ی کوچیکشو تو بغل بگیره و قنداغ بهش بده. از اون مامان بزرگا باشه که صبح بعد نمازش پاشه چایی خوش عطر دم کنه و قبل ظهر که میری خونشون بوی سبزی تازه و سیر و صدای قل قل آش روی اجاق توی خونه پیچیده باشه. بعد از ظهر باهم بشنید و از جوونیاش بگه. حرفاشو با تک بیتی های شیرین بهت بفهمونه. ولی گاهی اوقات از دست ما هیچ کاری برنمیاد جز نگاه کردن و شاید تنها خریدن یک بسته هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

بعضی وقتا برای نگه داشتن یه نفر از دل و جونت مایه میذاری میخوای بفهمونی بهش که میخوای که باشه. هی ردت میکنه هی ذوقتو کور میکنه هی ناز میکنه هی کم میذاره هی بی اهمیته براش هی دلتو میشکنه و میشکنه و میشکنه...و در آخر به یه جایی میرسی که نمیفهمی چیشد.. نمیفهمی کِی حذفش کردی نمیفهمی از کِی دیگه برات اهمیت نداره و از کِی از چشمت افتاده...البته رسیدن به این مرحله خیلییی سخته جوری که یه مدت هر ساعت به فکرشی، میخوای باهاش حرف بزنی، اولین نفر تو لیست پیامات باشه، بعد کم کم هرساعت تبدیل میشه به هر شب بعد یه چند روز در هفته بعد یه چند روز در ماه و در اخر به یه جایی میرسه که یهو پاک میشه از تو زندگیت... دیگه حتی اگر بشه اونی که تو میخوای هم نمیتونی دوسش داشته باشیو فقط از روزای با اون بودن یه مشت خاطره ی مَلَسه که توذهنت میمونه... هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

چیزی که امروز تورا از من دور می کند
تعریف های متفاوت است
میخواهم باتو باشم
اما "خواستن" در تعریف های تو جور دیگریست...

هم اکنون در تمام سینما های پایتخت...

ما را در سایت هم اکنون در تمام سینما های پایتخت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 2:55

صفحه بندی